تبليغاتX
۩۞♥ خلوت دل من ♥۞۩

۩۞♥ خلوت دل من ♥۞۩

دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد،باشد...

HOMEPAGE

E-MAIL

سلام

نمیدونم باید از کجا شروع کنم ولی بالاخره شروع میکنم

خیلی وقته که هیچی و از هیچ جا ننوشتم،حتی از دل تنگم ولی الان میخوام ازش بنویسم،از خودم و از دل تنگم.از بی کسی و بی پناهی .از ترسای بیهوده و مسخره ام.از اینکه میترسم یه بار دیگه از رو زمین بلند شم و شروع کنم

اصلا از شروع کردن میترسم.شروع هر چیزی.حتی میترسم بلد شم و رو پاهام وایسم.از آخرین باری که زمین خوردم هنوز میترسم بلند شم چه برسه بخوام شروع کنم،چه برسه....

جرات هیچ کاری ندارم.الان منم و یه عالمه عذاب وجدان،حتی نمیدونم واسه چی عذاب وجدان

احساس خلاء امانم رو بریده،نمیدونم واسه فرار ازش باید چی کار کنم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:26 توسط NFTT7 |

دل تنگی امانم را بریده

آمدم که باز هم بری تو بنویسم،برای تویی که همه ی وجودم سرشار از توست

به خدا انقدر دلم برات تنگ شده که دیگه طاقت ندارم،هر شب دارم خوابتو میبینم

دلم برای همه چیزت تنگه،تنگ تنگ

دلم میخواد اسمتو فریاد بزنم و تو آغوشت بگیرم

این چند روز آخری که گذشت دنیا واسم جهنم بود،او نبودی و یاد پارسال داشت دیوونم میکرد

 

برگرررررررررررررررررررررررد

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 11:4 توسط NFTT7 |

سلام

نمیدونم کجایی ولی امیدوارم که خوب باشی

نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده،هر لحظه و هر جا دارم بهت فکر میکنم

نمیدونم باید چی کار کنم

دیگه واقعا دارم کم مییارم،میترسم ببرم و اون وقت....تنها کسی که میدونه چی کار میکنم و کجا خود خودتی و خودت باید بیای

من هنوز منتظرم....


ساده بودي مثل سايه

                            مثل شبنم رو شقايق

مثل لبخند سپيده

                            مثل شبگريه ي عاشق

بي تو شب دوباره آينه رو به روي غم گرفته

پنجره بازه به بارون ، من ولي دلم گرفته

واژه رنگ زندگي بود وقتي تو فكر تو بودم

عطر گل با نفسم بود وقتي از تو مي سرودم

وقت راهي شدن تو كفترا شعرامو بردن

چشام از ستاره سوختن منو به گريه سپردن

رفتي و شب پر شد از من ، از من و دلواپسي ها

رفتي و منو سپردي به زوال اطلسي ها

واژه رنگ زندگي بود وقتي تو فكر تو بودم

عطر گل با نفسم بود وقتي از تو مي سرودم   

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 16:48 توسط NFTT7 |

سلام همه زیندگیم

امروز اومدم بهت بگم خیلی کم آوردم

خیلی زیاد،شاید دیگه نکشم و دووووووم نیارم.من میرم

به جون خودت که همه کسمی میرم،میرم و نابود میشم چون دیگه نمیتونم تحمل کنم که نیستی

نبودنت،جای خالیت و همه بی تو بودنا داره داغونم میکنه

تو که نیستی نمیخوام هیچی باشه

تو که نیستی نمیخوام دنیا باشه

تو که نیستی حتی نمیخوام زمین بچرخه ولی هیچ کدوم دست من نیست

میخوام با خودم کاری کنم که دردی رو قلبم میکشه وجودمم حسش کنه

ولی غیر ممکنه که بدنم بفهمه که تو قلبم چه خبره ولی من کار خودمو میکنم


شاید اینبار به جای فعلا بهت بگم خداحافظ ولی بدون اگه اینو گفتم....(خودت خوب میدونی...)


+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 16:12 توسط NFTT7 |

سلام

اینو میخوام فقط برای تو بنویسم با اینکه میدونم ممکنه تو هیچ وقت نخونی

دلم واست خیلی تنگ شده،انگار سالهاست ازت دورم.انگار مدتهاست ندیدمت

توی دلم خالیه خالیه

دلم میخوادت،آره همه چی خراب شده بود،شاید باید تموم میشد ولی من ترجیح میدادم تو باشی،با همه اون دعوا ها و کتک کاریها

مقصدت هر جا که باشه،هر جای دنیا که باشی

اون ور مرز شقایق،پشت لحظه ها که باشی

خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود

تنها دست تو رفیق دست بس ریای من بود

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت

غم من نخور....

دارم از دوریت میترکم،هر لحظه و هر جا دارم به تو فکر میکنم

حتی ثانیه ای نیست که بدون یاد تو سپری شه،سر کلاس دیگه نمیفهمم کی چی میگه

فقط مینویسم،و با هر کلمه ای که دارم مینویسم تو ذهنم دارم با تو حرف میزنم...از وقتی که رفتی آسمون دلم هر روز و هر ساعت و هر لحظه میباره

آخه دلش فقط تورو میخواد

یاد اون داستان شکلات لعنتی افتادم

اون اممروز اومده که خداحافظی کنه....

یادته؟؟

نمیدونم دیگه از دل تنگم بهت چی بگم،فقط اینکه دارم هر لحظه رو به عشق تو مگذرونم و اگه قسمم نبود شاید تا حالا منی هم نبود

 

دوست دارم همه ی زندگیم

مراقب همه زندگی من باش...


دلم می خواست :دنیا خانه مهر و محبت بود

دلم می خواست: مردم ،در همه احوال با هم آشتی بودند.

طمع در مال یکدیگر نمی کردند،

کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند .

مراد خویش را در نا مرادی های یکدیگر نمی جستند،

ازین خون ریختن ها ،فتنه ها، پرهیز می کردند،

چو کفتاران خون آشام ،کمتر چنگ و دندان تیز میکردند !

(فریدون مشیری)


این یه آپ نیست

یه نامه است به کسی که وقتی رفت من نیست شدم...

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 18:27 توسط NFTT7 |

سلام

سلام به خلوت دلم که خیلی تنهاست،تنها مثل خودم

نمیدونم چرا من انقدر بدم....وقتی خوبم نمیتونم بیام تو خلوتم بنویسم ولی بلافاصله تا هر چی غم دنیاست میاد تو دلم خیلی راحت میتونم بیام تو خلوتم و از دلم بنویسم

البته شاید خدا دوسم داره و میدونه با کسی حرف نمیزنم و واسه همین موقعیتم و جور میکنه که واسه خلوتم بنویسم

الان که دارم اینو مینویسم شاید تنها ترین باشم

تنها تر از انسان در لحظه مرگ

الن دیگه غیر از خدا هیچ کس و ندارم ولی اینو میدونم که بهترین دوستم و تنها دوستم فقط خود خداست و اونه که همیشه واسم میمونه و اگه واسم کاری انجام میده بی منته

اون رفت،رفت تا منو با همه خاطره هام چال کنه و بریزه دور،اون میره سراغ یکی دیگه و یه زندگی جدید و شروع میکنه.اما من....

تنها میمونم با خدام،من و تنها خدا.خدای مهربونی که همیشه هست و من فقط وقت داغونی سراغشو میگیرم و اون حتی پسم نمیزنه و همیشه هست

خدا هست،نه واسه من،واسه همه

چه تنها و بی کس چه ....

اما اینبار میچسبم به خودش چون فقط اونه که هیچ وقت تنها نمیذاره،اونه که اگه بنده هاش اونو از یاد برده باشن بهز هم دوستشون داره و در توبه اش هر لحظه به روی هر کس که بخواد بازه

یادتونه چقدر واسه بسکتبال بال بال میزدم؟!؟!؟!؟!

الان حتی صدای توپش داغونم میکنه،دوست ندارم دیگه بازی کنم، دوست ندارم حتی تو محیطی که دارن راجبش حرف میزنن باشم .خنده داره نه؟؟؟؟

خوب میبینم که بازم وراجی کردم.ولی بعد مدتها حرف دل زدم

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 15:58 توسط NFTT7 |

سلام

بعد مدتها اومدم یه سری به این خلوت دلم بزنو که مدتهاست ازش دورم

دلم خیلی گرفته و داغونم

هیچ وقت فکر نمیکردم اینجوری بشه و من....

اما اتفاقی که نباید بیوفته همیشه هست و می افته

به هر حال من باز برگشتم ...

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 9:22 توسط NFTT7 |

             

 

                 

 

                                     سلام سلام سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

                                            خوبين ؟ خوشين؟ سلامتين؟

                                                     

امروز چهاردهمه مهره . يعني آبجي نيلويكساله كه داره مينويسه و يعني امروز تولده وبلاگ خلوت دله.

اگه گفتين من كيم؟ من آبجي آبجي نيلوفرم . خب پس حالا كيم ؟ اي بابا من شاپركم ديگه...

تعجب كردين؟

                                      

امروزمن اومدم بجاي آبجي جونم خلوت دلشو آپ كنم و براش تولد بگيرم . خب آدم كه نميتونه خودش

 واسه وبلاگش تولد بگيره و منم اومدم به همراه شما به آبجي نيلوفرم بگم كه آبجي جون خدا رو شكر

كه تو و اين خلوتت هستين و همه ميتونن بيان وشريك غما و شادياي خلوت دلت بشن.

واي نميدونين، نميدونين چقد ذوق زده شدم وقتي آبجي جون ازم خواست تا بيام و حرفاي دلمو

دلشو اينجا بنويسم . من الان احساس ميكنم توي كوچه پس كوچه هاي دل آبجيم دارم قدم ميزنم

و كل دلشو به تسلط خودم در آوردم حالا اينجا غير از من كس ديگه اي نيست . اينجا چه آرامش خاصي

داره . چقد آدم احساس مي كنه اينجا راحته انگار هيچ غمي اينجا وجود نداره البته غم كه زياده اما اگه

 يه جايي باشه كه بتوني كوله ي غماتو از پشتت بذاري زمين احساس راحتي و سبكي نميكني ؟

 خب اينجا هم همين حكم همونجارو داره . اينجا هم سكوت هست هم شلوغي . آرام آرام بايد قدم

 زد و زمانيكه عشق اين دل، تمام وجودت را فراگرفت، اون موقع ديگه بايد داد بزني  و سكوت دلنشين

 را با صداي بلند برهم بزني  هميشه كه  نميشه با سكوت و خلوت ، زندگي كرد گاهي اوقات شور و

شلوغي و سر و صدا نيز نيازه.

      خلاصه كه امروز اومدم كلي تو اين خلوتت سرو صدا كنم و داد بزنم، داد بزنم و بگم

                                            دوست دارم       

      

 

آره ديگه آبجي خانوم معلوم نيست كي دوباره به اين خلوتت رامون ميدي ؟  پس من بايد نهايت

 استفاده رو از حضور خودم توي دل مهربونت بكنم و همه ي حرفامو بهت بگم . اما من كه حرفي ندارم

 جز اينكه بگم دوست دارم . البته دوستت دارم فقط يه كلمه نيست بلكه خيلي حرفه .

 

     

                                   عزيزم تولد وبلاگت مبارك   

              

آرزو ميكنم تو اين وبلاگت همش از خوشبختي و سلامتي حرف بزني

آرزو ميكنم از اين به بعد ديگه هيچ حرفي در مورد غما و غصه ها نزني

آره راست ميگي من از دلت خبر دارم. اما اينجا كه اومدم داخل دلت، دارم با چشمام دونسته هامو

 مي بينم و اين ديدن رو هيچ وقت نميشه با گفتن توضيحش داد.

آبجي نيلوفر مهربونم مرسي كه منو به خلوت دل خودت راه دادي .

     

آغاز دومين سال دفتر مهرو محبتت در ماه مهر و مهربانيها مبارك

ايشالا كه سالهاي سال زنده باشي و سلامت و بتوني توي اين خلوت آرامش بخش بنويسي.

ازهمه ي شما دوستاي مهربون هم تشكر ميكنم كه اين بار منو بجاي آبجي نيلو تحمل كردين و نوشته

هام رو خوندين. چون من هيچ وقت نميتونم مث آبجي قشنگ بنويسم.

 

                             

      

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 18:18 توسط NFTT7 |

سلام

بعد یه غیبت طولانی دوباره اومدم

حال همه خوبه؟؟؟

حال من که تعریفی نداره

چندروز دیگه یه سال میشه که از اونروز که واسه اولین بار پامو گذاشتم تو خلوت دلم و اولین مطلبو نوشتم

یادمه نصفه شب بود،داشتم گریه میکردم،خسته و کوفته بعد از اینکه اتاقمو رنگ کرده بودم تصمیم گرفتم یه خونه واسه دلم بسازم که حرفاش توش نگنده و بگه

اون خونه شد اینجا

شب ۱۴ مهر بود

چه شبایی بود

راستی عید همه مبارک

تا بعد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 23:43 توسط NFTT7 |

سلام
اگه تا حالا واسه تو نوشتم اینبار میخوام واسه خودم بنویسم
واسه خدا
وسه خدایی که خودم ایمان دارم در این نزدیکیست و داره همه چیزو از نزدیک میبینه
خدایی که حسش میکنم ولی نمیدونم چرا واسم کاری نمیکنه ،یا شایدم داره میکنه و من انقدر غرق چیزای دیگم که حالیم نمیشه
خدایی که عاشقشم و میدونم بنده ی خوبی براش نبودم و اون بهم خیلی کمک کرده تا بهم بفهمونه هست و من انقدر سرم به چیزای دیگه گرم بوده که حظورشم حس نکردم
خدایی که قبل از اینکه من این کلمات رو بنویسم میدونه دارم چی مینویسم
حالا میخوام باهاش حرف بزنم
باهاش دردو دل کنم
بهش بگم خدا
مگه نشستی اون بالا و داری همه بنده هاتو نگاه میکنی؟؟؟؟
مگه تو صدای منو نمیشنوی؟؟؟
مگه تو نمیبینی دارم خطا میکنم؟؟؟؟
پس چرا جلومو نمیگیری؟؟؟
میخوای تا کجا توی این لجنزار دستو پا بزنم؟؟؟تا جایی که غرق شم؟؟؟
تا جایی که بمیرم؟!؟!؟
چرا دستی که به طرفت دراز کردم و نمیگیری و نجاتم نمیدی؟؟
من میخوام تو کمکم کن،دستمو بگیر نزار این لجن زار منئ بکشه تو خودش
به خدایی خودت قسم دارم خفه میشم
تو این شبای عزیز یه نظری هم به ما بکن
من دارم صدات میزنم،صدامو میشنوی؟؟؟؟؟؟فریادمو میشنوی؟؟؟؟
خدایا من میخواهمت
میدونم بنده ی بدی هستم ولی تو هم بخشنده ای ،منو ببخش که پناهی جز تو ندارم،هر جا برم اول و آخرش بر میگردم پیش خودت
مگه خودت نگفتی از تو حرکت از من برکت؟!؟!؟!؟!؟!!؟خوب دستمو بگیر
دارم بهت التماس میکنم،نزار این لجنزار منو بیشتر از این بکشه تو خودش

خدایا، به همین شبای عزیزت قسم....

 


خدا را با عظمت خودش صدا بزن و چشماتو ببند دستتو بذار روي قلبت

 اونوقت خدا رو حس مي كني كه داره صدات ميزنه

حالا دلت لرزيد ؟

حالا باور كردي خدا توي دل خودته؟

حالا فقط كافيه با خودت يه سبد تمنا ببري...

 تا با يك سبد پر از رحمت بر گردي ...

پس پنجره را باز كن تا خدا را صدا بزني تا بگوئي چقدر دوستش داري

اگر آن قدر كوچكي يا خسته كه دستت به دستگيره پنجره نمي رسد تا بازش كني

آهسته خدا را صدا بزن تا پنجره را باز كند تا بگويد چقدر دوستت دارد

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:36 توسط NFTT7 |